این اولین پست وبلاگیه که قراره داستانی رو تعریف کنه که شما راوی اش هستید، همان بازی قدیمی که یکی داستانی را تعریف می کند و دیگران آن را ادامه می دهند.حالا اگر شما بخواهید ما با هم داستانی را می نویسیم، داستانی که می تواند واقعیت امروزمان باشد، تخیل رهایمان باشد، در شهرهای مختلف بگذرد و شخصیت هایی که شما می سازیدشان. هر پست شروع داستان از "1" شروع می شود و شما به ترتیبی که کامنت می گذارید آن را شماره گذاری می کنید. اسمی که در کامنتتان استفاده می کنید به عنوان نویسنده محسوب میشود، پس لطف کنید و از نام کاربری خاصی استفاده کنید. همه نام های کاربری در صفحه اصلی به عنوان نویسنده ثبت می شوند.هر نظری هم در مورد ادامه داستان و برای بهتر شدن این ایده دارید، خوشحال می شوم که بشنوم. و حالا شما و داستان همه ما.
یک
نفر با صدای بلند فریاد می کشه و انگار کسی رو نفرین می کنه!قطعآ این صدا
از طبقه ی بالا میاد!کنجکاوی خونم آنچنان پر طلاطم و مواجه که بدون لحظه
ای فکر کردن ظرف بستنی رو می ندازه روی میز و به طرف در آپارتمان پرتابم
می کنه!
هنوز دستگیره ی در رو به پایین فشار ندادم و لای در باز نشده
که یک نفر با عجله خودشو داخل خونه پرت می کنه.از تعجب و وحشت خشک می
شم.دخترک آشفته و بهم ریخته با این لباس های نامناسب روبروی من ایستاده و
...
داستان
ما از یک بعدازظهر اردیبهشت شروع شد، از آن بعدازظهرهای بهاری رخوتناک و
خواب آور. ار آن ها که باید یک پیاله بستنی برداری و جایی نزدیک پنجره لم
بدهی، روی قالی قرمز یا روی کاناپه، پاهایت را زیر نور دراز کنی، یا شاید
هم بر روی میز جلویت و بعد آرام آرام چشمهات
را ببندی و قاشق بستنی را بگذاری در دهان و در نهایت عشق و آرامش کامل
اونو بخوری.مزه اش را با تمام وجود حس کنی بگذاری آرام آرام بستنی تو دهنت
آب بشه و بعد قورتش میدی و با خودت میگی تو این روز لذت از این
بیشتر هم میشه که یکدفعه صدای فریادی از داخل ساختمون همه ی خوشی ها رو تو خودش حل می کنه!
نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت
18:5 توسط راوی| |
داستان
ما از یک بعدازظهر اردیبهشت شروع شد، از آن بعدازظهرهای بهاری رخوتناک و
خواب آور. ار آن ها که باید یک پیاله بستنی برداری و جایی نزدیک پنجره لم
بدهی، روی قالی قرمز یا روی کاناپه، پاهایت را زیر نور دراز کنی، یا شاید
هم بر روی میز جلویت و بعد آرام آرام چشمهات را ببندی و قاشق بستنی را بگذاری در دهان و در نهایت عشق و آرامش کامل
اونو بخوری.مزه اش را با تمام وجود حس کنی بگذاری آرام آرام بستنی تو دهنت آب بشه و بعد قورتش میدی و با خودت میگی تو این روز لذت از این
بیشتر هم میشه و بعد...
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت
15:0 توسط راوی| |
داستان ما از یک بعدازظهر اردیبهشت شروع شد، از آن بعدازظهرهای بهاری رخوتناک و خواب آور. ار آن ها که باید یک پیاله بستنی برداری و جایی نزدیک پنجره لم بدهی، روی قالی قرمز یا روی کاناپه، پاهایت را زیر نور دراز کنی، یا شاید هم بر روی میز جلویت و بعد آرام آرام ...
نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت
21:31 توسط راوی| |
سلام
نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت
21:7 توسط راوی| |

